|
همکاری
با سازمان سیا برای قیام ملی
28 مرداد !!؟
متن
زير گفتگوي حسین مهری با اشرف پهلوي است كه خبرگزاري فارس آن را به مناسبت
كودتاي 28 مرداد منتشر كرده که عينا آن را ميآوريم :
ماموران
سيا از من پرسيدند كه شما فكر ميكنيد چه كسي ممكن است نخست وزير خوبي
باشد، از بين ارتشيها ، از من پرسيدند كه سپهبد يزدانپناه خوب است؟ ولي
من آن موقع چون با زاهدي خيلي نزديك بودم و خيلي دوست بودم و زاهدي را
واقعا مجربتر از يزدانپناه ميدانستم گفتم نه، اگر عقيده مرا ميخواهيد
زاهدي بهتر از هر كسي است.
والا
حضرت: بله، به شما گفتم آن وقت يك اوضاع فوقالعاده بود، همه چيز در دست
مجلس بود و مجلس هر كار كه دلش ميخواست ميكرد و دولتها را يكي بعد از
ديگري ميانداخت. البته دولتي كه پنج يا شش ماه سر كار باشد اصلا وقت ندارد
كه كاري بكند و به اين مناسبت همه چيز مملكت از هم پاشيده شده بود. وضع
«اكونومي» وضع صنعت ووضع عمومي همه از هم پاشيده شده بود و از هم در رفته
بود. اصلا ثباتي نبود كه كار ما پيشروي كند و اين ثبات فقط از زمان بعد از
مصدق پيدا شد. از وقتي كه خود اعليحضرت اختيارات را در مملكت به دست گرفتند
و شروع كردند به يك سلسله اقدامات پيشرو.
ممكن
است جريان روي كار آمدن مصدق را پس از قتل رزمآراء بفرماييد در آن موقع
تهران تشريف داشتيد؟
والاحضرت: بله من تهران بودم. ولي مدتي طول كشيد تا مصدق روي كار آمد مصدق
در مجلس بود و اقليت در دست او بود و خيلي شلوغ بازي در ميآورد. هر كس كه
ميآمد و هر دولتي كه ميامد مصدق او را ميانداخت مقصودش اين بود كه
بالاخره خودش بيايد روي كار و بالاخره با فشار، اين دفعه امريكاييها گفتند
كه خوب حالا خودش را بياوريم و ببينيم چه غلطي ميتواند بكند.
يعني
آمريكاييها اين پيشنهاد را به اعليحضرت كردند؟
والاحضرت: بله بعد هم مصدق آمد و اولين مطلبي هم كه با اعليحضرت شرطي كرد
اين بود كه گفت بايد از روسها و انگليسيها تقريبا اجازه بخواهيد كه من
بيايم يعني آنها تصويب كنند كه من بيايم. اينطور شد كه مصدقالسلطنه آمد و
بساط شروع شد و يك بساطي تقريبا عين بساط خميني به استثناء اينكه حرف از
دولت اسلامي و اينها نميزدند ولي آن هم با كمك سيد ابوالقاسم كاشاني آمد و
البته بعد سيد ابوالقاسم كاشاني را از بين برد و او هم با مصدق خيلي بد شد.
مصدق خودش تك رو بود و هر دقيقه هم قدرتش بيشتر ميشد. بعد هم بخصوص با ملي
كردن نفت كه ديگر كارش خيلي بالا گرفت. آن وقت هم فكر ميكردند كه اين مرد
خدا ست، رادمرد ايران است ولي او يك مرد فناتيك ماكياوليك ژنيال بود و اصلا
سازنده نبود. او هم همينطوري روي عوام فريبي رفت و واقعا ميتوانم بگويم كه
هيچكاري هم در زماني كه او آمد نشد و مملكت 20 سال باز هم به عقب رفت. براي
اينكه در زماني كه رزمآرا را كشتند قرارداد 50 و 50 نفت را با انگليسيها
در جيب داشت ولي از وقتي كه مصدق آمد نفت كه نفروختيم هيچ، پايههاي
اقتصادم به كلي از بين رفت و مملكت ورشكست شد و مملكت ورشكسته بود. مثل
حالا، و فقط كار مملكت با كوچه و بازار جلو ميرفت و هر روز همينطور بود تا
منجر شد به اين كه مصدق خواست و از اول هم فكرش اين بود كه اعليحضرت را
بلند كند، تا اينكه بالاخره با اقداماتي كه شد عليحضرت برايش دستور
فرستادند كه شما بايد استعفا بدهيد و آن دستور را همين نصيري پيش مصدق برد
و او قبول نكرد و وقتي كه قبول نكرد اعليحضرت مجبور شد ايران را ترك بكنند
كه بعد آن اتفاقات افتاد و حالا ميگويند كه دست «سيا» بود.
در
صورتي كه اصلا به دست سيا نبود براي اين كه خود سيا بنابر اظهار خودشان و
اشخاصي كه در آن موقع بودند فقط 60 هزار دلار در ايران خرج كردند و با 60
هزار دلار نميشود آن هيجان و آن انقلاب را آنطور به پا كرد. خود مردم
بودند كه واقعا شروع كردند به اينكه سر و صدا كند و ريختند منزل مصدق و
ميخواستند او را بكشند كه او هم در رفت و قايم شد و بعد از دستگير!، دست
خط نخست وزيري تيمسار زاهدي در جيبش بود و اين همان دستخطي بود كه صادر شده
بود و همان چيزي بود كه من براي آن مسافرت كردم. ميدانيد كه در زمان مصدق
من يكدفعه آمدم به تهران بدون ويزا و ساير تشريفات.
آيا يكي
از كارهايي كه مصدق از همان روزهاي اول كرد اين بود كه از اعليحضرت خواست
كه والاحضرت را از تهران خارج كنند؟
والاحضرت: بله، از آن به بعد با من خيلي بدرفتاري كرد، حتي بطوريكه ديگر
براي من پول نميفرستاد.
بعد از
چند روز پس از نخست وزيرش ، والاحضرت مجبور شديد كه برويد؟
والاحضرت: همان فرداي روزي كه او آمد.
يعني
همان روز كه او نخست وزير شد؟
والاحضرت: فداي آن روز.
كجا
تشريف برديد؟
والاحضرت: با بچههايم رفتم پاريس. دخترم شش ماهه بود. يك پسرم شش ساله بود
و يكي ديگر هم در دوره تحصيلات ابتدايي بود. من اين چهار سال را با خيلي
مصيبت سر كردم و صدمه شديدي خوردم، براي اينكه مصادف شده بود با بيپولي
من. خيلي بيپول بودم و حتي در يادم هست كه براي فرستادن بچهام شهريار كه
ما فكر ميكرديم سل استخواني دارد و ميخواستيم او را ببريم در سوئيس بستري
كنمي هم پول نداشتم، گو اينكه خوشبختانه يك دوست و يك آدم و يك بشر
فوقالعاده پيدا شد به اسم جهانگير جهانگيري و او براي من وسائلي فراهم كرد
كه پسرم بستري شد و يكسال تمام پول مداواي بچه مرا ميداد.
اين
آقاي جهانگيري در اروپا زندگي ميكرد؟!
والاحضرت: بله آن موقع در اروپا و در زوريخ زندگي ميكرد و چون نرس بچهي
منهم اهل زوريخ بود و مريضخانههاي آنجا را بهتر ميشناخت، من هم تصميم
گرفتم كه برويم در زوريخ و در آن موعق دكترهاي زوريخ هم بهتر از همه جا
بودند. اين بود كه رتفيم آنجا و بچه را بستري كرديم و خوشبختانه سل
استخواني نداشت و دو تا از مهرههاي ستون فقراتش روي هم افتاده بود و
ميبايستي كه تا يكسال بستري شود تا بتواد بعدا تكان بخورد و در اين مدت
يكسال اين آقاي جهانگيري پول تمام چيزها را داد.
اين
آقاي جهانگيري را قبلا نميشناختيد؟
والاحضرت: در آنجا شناختم و قبلا نمي شناختم. پدرش همان جهانگيري بود كه
رييس بانك ملي بود. خودش در ايران نبود ولي پدرش در ايران بود. خيلي به من
سخت گذشت به طوري كه خودم هم مبتلي به مرض سل شدم و مجبور شدم كه مدت يكسال
در آنجا اقامت بكنم كه خودم را معالجه كنم و در همين فيمابين بود كه وقايع
مهمي پيش آمد.
من قبل
از تبعيد به سوئيس با سپهبد زاهدي نزدكي بودم و خيلي دوستش داشتم و دوست
نزديك بوديم، وقتي كه خارجيها شروع كردند با من تماس بگيرند، يعني
آمريكاييها و انگليسيها تماس بگيرند، مرا انتخاب كرده بودند به عنوان يك
فرستنده پيش اعليحضرت.
اين
جريان در ايران بود يا در خارج؟
والاحضرت: در خارج با من تماس گرفتند.
در كجا
اولين دفعه تماس گرفتند؟
والاحضرت: اولين دفعه كه تماس گرفتند در پاريس بود و تماس اول خيل يبد طوري
شد. براي اينكه آمدند و به من پيشنهاد كردند و گفتند، چون هيچكس نزديكتر از
شما به اعليحضرت نسيتند و ما به هيچكس اطمينان نداريم، ميخواهيم يك پيغامي
را به اعليحضرت برسانيم و نتوانستيم كه به هيچكس اطمينان كنيم جز به شما .
اين است كه از شما خواهش ميكنيم كه برويد به ايران ولي البته رفتن شما
ممكن است مواجه به خطرات زياد بشود حتي ممكن است كه مصدق شما را در موقع
پياده شدن از طياره بگيرد و حبسكند ولي خوب اين تنها راه است كه اگر
ميخواهيد براي آنجا مملكت و برادرتان قبول كنيد.
اسم اين
شخص در خاطر والاحضرت هست؟
نه اسم
اين شخص به خاطرم نيست.
امريكايي بود يا انگليسي؟
والاحضرت: يك انگليسي بود و يك امريكايي، يكي از طرف آيزنهاور بود و يكي از
طرف چرچيل. اسمشان را به من نگفتند. هر دفعه هم كه ملاقات ميكرديم به جاي
ديگري ميرفتيم، در جاهاي دور دست.
رابط
والاحضرت با آنها كه بود و چطور تماس ميگرفتند؟
والاحضرت: رابط من يك ايراني بود. در دفعه اول آنها چكي را به من نشان
دادند و گفتند اين چك سفيد امضاء شده است و شما هر قدر كه پول بخواهيد
ميتوانيد روي آن بنويسيد و اين در ازاي خدمتي است كه ميكنيد. اين مطلب به
من خيلي برخورد و چك را تكه تكه كردم و پرت كردم روي سرشان و رفتم، مذاكره
را قطع كردم. بعد از چند روز دو مرتبه فرستادند عقب من،توسط همان شخصي كه
واسطه قرار داده بودند و خواهش كرده بودند كه مرا ببينند. دفعه دوم كه آنها
را ديدم به من گفتند كه خوب حالا شما آن موقع را فراموش بكنيد و ما باز هم
از شما خواهش ميكنيم كه به ايران برگرديد و پيغام ما را به تهران ببريد.
پيغام آنها در يك كاغذ سربستهاي بود كه به من دادند. من اين مطلب را
هيچوقت نگفته بودم و اين اولين دفعهاي است كه بازگو ميكنم. آنها از من
پرسيدند كه شما فكر ميكنيد چه كسي ممكن است نخست وزير خوبي باشد، از بين
ارتشيها ، از من پرسيدند كه سپهبد يزدانپناه خوب است؟ ولي من آن موقع چون
با زاهدي خيلي نزديك بودم و خيلي دوست بودم و زاهدي را واقعا مجربتر از
يزدانپناه ميدانستم گفتم نه، اگر عقيده مرا ميخواهيد زاهدي بهتر از هر
كسي است. باري نخست وزيري در آن موقع و آنها هم همانطور در نامه پيشنهاد
كردند. پيشنهاد آنها به اعليحضرت بود كه اگر چيزي باشد سپهبد زاهدي بيايد و
نخست وزير شود. اين دفعه اولي است كه من دارم اين مطالب را بازگو ميكنم.
هيچ.وقت و در هيچ جايي نگفتهام كه محتواي آن پيغام چه بود. فراموش نميكنم
موقعي كه ميخواستم سوار هواپيما بشوم نميدانم چطور اين اعضاي سرويس كه
نميدانم سيا بودند يا سفارت انلگيس مرا بردند توي طياره بدون ويزا، تا
اينكه مطمئن شدند كه من حركت خواهم كرد.
از
پاريس پرواز ميكرديد؟
والاحضرت: بله از پاريس و من تنها كاري كه كردم اين بود كه تلگراف كردم به
يكي از دوستانم به نام خجسته هدايت كه او بيايد فرودگاه وئ منتظر من بشود.
نه جلوي در خروجي فرودگاه، بلكه جلوي يك در كوچكي كه آنجا هست و منتظر من
باشد و وقتي كه طياره به زمين نشست من مواجه شدم با هيجان زياد و تپش قلب و
همينكه از طياره آمدم بيرون بدون اينكه به چپ و راست نگاه كنم از صف
مسافرها به دو رفتم بيرون و ديدم كه تاكسي ايستاده و خجسته را هم از دور
ديدم و شناختم، رفتم آنجا و سوار تاكسي شدم و رهسپار منزلم در سعدآباد
شدم.
بدون
اينكه گذرنامه والاحضرت را كسي ببيند وارد ايران شديد؟
والاحضرت: بدون هيچ چيز و تقريبا از فرودگاه فرار كردم و رفتم به طرف تاكسي
و هيچكس ملتفت نشد. به اين طريق از روي باند فرودگاه يكسره رفتم به خارج از
فرودگاه، نه اينكه بروم در داخل محل بازبيني گذرنامهها.از روي باند
فرودگاه ديدم تا كسي بيرون ايستاده و خجسته هم آمده بود يك خورده نزديكتر
او را هم شناختم و فهميدم كه كجا بايد بروم. و رفتم در منزل شاهپور غلامرضا
و اينكه چرا رفتم به منزل شاپور غلامرضا كه در سعدآباد بود براي اينكه
خانمش هما اعلم دوست خيلي نزديك من بود و ما با هم خيلي نزديك بوديم و من
خواستم بروم پيش هما و فكر ميكردم كه آنجا از همه جا مطمئنتر است. البته
بعداز 25 دقيقه يا نيم ساعت تاخيرخبر آمدن من به مصدق رسيد و همان شبانه
رييس حكومت نظاميش را كه اسمش يادم نيست فرستاد پهلوي من كه شما بايد با
همين طياره كه آمديد برگرديد. به رييس حكومت نظامي گفتم كه به مصدق بگوييد
نه شما و نه هفت جد شما نميتواند مرا بيرون كند و اگر ميل داريد مي توانيد
دست مرا بگيريد و محبوس كنيد و كار ديگري نميتوانيد بكنيد و من از اينجا
رفتني نيستم تا موضع معلوم شود. البته به او گفتم تا موضوع وضع مالي من حل
بشود و براي من بتوانيد پول بفرستيد. چون پول براي من نميفرستادند و
نميگذاشت كه بفرستند و قدغن كرده بود كه پول براي من بفرستند. فرداي آن
روز وزير دربار آمد پيش من كه ابوالقاسم اميني بود و گفت اعليحضرت فرمودند
كه بهتر است شما برگرديد. ولي در آن موقع نميتوانستم به هيچكس بگويم كه من
حامل پيام هستم. عاقبت به وسيله هما كه به كاخ ميرفت و شرفياب هم ميشد
گفتم كه به عرض برسان كه من حامل پيغامي از طرف اشخاصي هستم و بايد حتما آن
را به شما برسانم ولي معهذا من برادرم را نديدم و ايشان حاضر نشدند كه مرا
ببيند و بالاخره يك روز ثريا با من قرار ملاقات در وسط سعدآباد گذاشت و در
يك محلي آنجا او را ديدم و كاغذ را به وسيلهي ثريا تحويل برادرم دادم و به
محض اينكه كاغذ را تحويل دادم فرداي آن روز برگشتم. بيست روز بعد آن
اتفاقات رخ داده و مصدق افتاد.
اين را
بفرماييد كه بعد كه برگشتيد پاريس باز هم تماسهايي با شما بود؟
والاحضرت: نه ديگر.
بعضي
جاها نوشتهاند كه والاحضرت در خارج به آلن دالس ملاقات داشتند؟
والاحضرت: نه ابدا. من با اشخاصي كه قبلا ملاقات داشتم بعدها آنها را نديدم
اصلا و اسمشان را هم نميدانم.
كرميت
روزولت و اينها نبودند؟
والاحضرت: بعضيها ميگويند كه با «چرونسلي» ملاقات كردهام. چنين چيزي
نبوده، اصلا اسمهاي آنها را نميدانم و خود آنها را هم نديدهام.
والاحضرت چه وقت تصميماتي را گرفتند؟
والاحضرت: من بعد نميدانم كه ديگر چه شد چون نبودم.
بعدا هم
با اعليحضرت راجع به اين جريان صحبت نكرديد؟
والاحضرت: من نه، ولي بعدا كه ديگر همه چيز را ميدانستم..
تصميم
گرفته بودند كه مصدق را بركنار كنند؟
والاحضرت: بله ديگر و فرمودند كه ايشان دستخط خودشان را به توسط نصيري
فرستادند براي مصدق و او قبول نكرد كه استعفاء بدهد، از يك طرف
استعفانامهي او را خواسته بودند و از طرف ديگر فرمان نخست وزيري زاهدي را
داده بودند. در اين صورت دو نفر نخصت وزير بود، يعني هم مصدق بود و هم
زاهدي و اين در آن موقع بود كه زاهدي قايم ميشد و هر شب در يك جايي بود.
اردشير را خيلي اذيت كردند، او را گرفتند زدنش و در آن واحد براي سه روز،
دو نفر نخست وزير بود يكي مصدقالسلطنه كه خودش را نخست وزير ميدانست و
يكي هم نخست وزير قانوني سپهبد زاهدي و به اين مناسبت بود كه فورا سپهبد
زاهدي آمد و نخست وزير شد.
اعليحضرت وقتي كه ايران را ترك كردند اول به كجا رفتند؟
والاحضرت: اول به بغداد رفتند و خيانتها از همانجا شروع شد. براي اينكه
در آنجا ظفر علم سفير كبير بود كه اصلا جلوي اعلحضرت نيامد و يكي هم در رم
بود كه سفير آن وقت نظامالسلطان خواجه نوري بود كه يكي از دوستان خيلي
نزديك خودمان بود كه اقلا مدت ده سال رييس دفتر مادر من بود و او هم پيش
اعليحضرت نيامد و حتي يك ماشين شخصي خود اعليحضرت را هم برايشان نفرستادند
و در آنجا بود كه باز هم يك نفر ايراني پيدا شد كه اسمش حسين صادق است كه
رفت و اتومبيلش را در اختيار اعلحضرت گذاشت و گفت كه من در اختيار شما هستم
كه هر كاري داشته باشيد انجام دهم ولي خوشبختانه طولي نكشيد يعني دو روز
بيشتر طول نكشيد كه روز سوم سپهبد زاهدي تلگراف زد كه كارها خاتمه يافته
است.
والاحضرت آن موقع در پاريس بودند؟
والاحضرت: نه ، من آن موقع در جنوب فرانسه بودم. و پول اينكه سوار طياره
بشوم و بروم نداشتم. و مجبور شدم كه از يكي از دوستانم كمك بخواهيم كه مرا
با ماشين ببرد و من يك روزه يعني در هشت يا نه ساعت از جنوب فرانسه خودم را
رساندم به رم.
والاحضرت پول بليت هواپيما را نداشتيد؟
والاحضرت: وضع پولي من اينطور بود و مصدقالسلطنه اينطور سه سال مرا گذشته
بود.
بعد كه
در رم اعليحضرت را ملااقت كرديد چه پيش آمد؟
والاحضرت: اعلحضرت را ملاقات كردم ولي به شما بگويم كه بعد از آنكه
اعليحضرت هم برگشتند من به خاطر وضع مزاجيم و سلامتي خودم نتوانستم برگردم
و مجبور بدم بروم به اروزن و مدت شش ماه در كوهستان باشم.
اعليحضرت را در رم چطور ديديد؟
والاحضرت: ميدانيد كه هيچوقت تا آخر هم هيچ چيز از ظاهر ايشان پيدا نميشد
و ناراحتي خيلي زيادي ديده نميشد ولي بديهي است كه هر بشري ناراحت ميشود
كه تاج و تختش و مملكتش اينطور از بين برود. ولي ايشان هيچوقت اينها را
نشان نميدادند و هر چه بود توي خودشان بود.
در آنجا
هيچ چيز يا مطلبي نفرمودند؟
والاحضرت: نه ديگر، يعني همان وضعيتي را كه پيش آمده بود شرح دادند ولي
مطالب بيشتري نگفتند و فقط گفتند: آنقدر مصدق عرصه را تنگ كرده و هر دقيقه
چيز بيشتري ميخواست و تا به آنجا رسيد كه رياست قوا را هم ميخواست. بديهي
است كه آنجا ديگر اعليحضرت استفامت كردند و رياست قوا را ندادند.
در آن
وقتي كه از تهران گزارش رسيد كه مصدق را انداختهاند، شما با اعليحضرت
بوديد؟
والاحضرت: بله بودم كه تلگراف آمد. خوب خوشحال شدند البته مثل هميشه.
موضوع
را تلگرافي به ايشان خبر دادند؟
والاحضرت: نخست وزير تلگراف كرد كه ما منتظر اعليحضرت هستيم كه تشريف
بياورند كه اعليحضرت هم فورا تشريف بردند و من البته آن موقع نبدم و
نميدانم كه چيست، البته مواجه شدند با يك پيشواز شايان و تمام مردم شهر در
كوچهها شادماني ميكردند.
بعد از
چه مدت والاحضرت تشريف برديد به تهران؟
والاحضرت: بعد از شش ماه.
هنوز
زاهدي نخست وزير بود؟
والاحضرت: بله زاهدي دو سه سال نخست وزير بود خيلي هم خوب بود.
زاهدي
چطور آدمي بود؟
والاحضرت: زاهدي آدم خوبي بود و من شخصا خيلي دوستش داشتم. اصلا دوست من
بود و دوست نزديك بود و من با او خيلي نزديك بودم و خيلي دوستش داشتم. ولي
او نتوانست بماند و نماند و بعد از زاهدي علا نخست وزير شد.
علت
اينكه نتوانست بماند چه بود آيا با اعليحضرت اختلاف داشتند؟
والاحضرت: مثل اينكه اختلاف داشت و من نميدانم بر سر چه بوده از آن
اختلافات همينطوري داشتند راجع به اشخاصي كه دور و برش بودند و ناراحتي
داشتند. روي هم رفته از او راضي نبودند ولي در هر صورت او هم سعياش را
ميكرد كه واقعا زحمت بكشد ولي شايد تا آن حد نبود كه خاطر اعليحضرت راضي
باشد.
علا
موقتي نخست وزير شد؟
والاحضرت: علاء كه همهاش نخست وزير ميشد. يك بار ميافتاد و دو مرتبه نخست
وزير ميشد تا بالاخره وزير دربار شد كه در آن موقع فوت كرد.
علاء
چطور آدمي بود؟
والاحضرت: علاء خيلي باهوش بود. خيلي فرنگيمآب و خيلي تحصيلكرده ولي به
عقيده من يك آدم منفي بود.
كار
مثبتي انجام نداد؟
والاحضرت: نه فكر نميكنم كه در دوره نخست وزيريش كار مثبتي كرده باشد.
تنها كار مثبتي كه كرد پافشاري بود كه در زمان گرفتن آذربايجان كرد كه قضيه
ايران را توانست به سازمان ملل ببرد و همچنين به شوراي امنيت و اين كار را
اعلاء كرد.
|