|
g
پروژه
اجتماعی شدن جمهوری خواهی در ایران در عصر تردید
دکتر مهرداد درويش پور
1- پیش درآمد
در بخش نخست این مقاله که با نام "ملاحظاتی درباره
سازمان، دمکراسی و جنبش جمهوريخواهی ایران" در 9
تز در سایت های گوناگون
در مای 2007 منتشر شد از به حاشیه رانده شدن گفتمان ضد
امپریالیستی در ایران و جایگزینی آن با گفتمان های سکولاریسم، دمکراسی و
برابری طلبی زنان و مردان به عنوان چالش
های اصلی در برابر بنیادگرایی اسلامی و استبداد
دینی در ایران سخن گفتم. این که در ایران تجربه دو استبداد سلطنتي و
استبداد ديني (به مثابه تجلی اقتدارهای سنتی و کاریزماتیک) زمينه گذار به
جمهوري سکولار و پارلماني (به مثابه نماد اقتدار عقلانی) فراهم گشته است و
در راستای پاسخ گوئي به اين نياز، جنبش ها و اتحادهای جمهوريخواهی دمکرات و
لائيک شکل گرفته اند. هم از اینرو تاکید نمودم آنان که به جای "تاکيد شفاف
بر گفتمان جمهوري خواهی و تلاش برای تبدیل آن به گفتمان مسلط سیاسی و
نزديکی به يکديگر و تقویت کلام جمهوری خواهی، همراهی با مشروطه خواهان و یا
اصلاح طلبان دینی را به اولویت سیاسی خود بدل کرده اند، آشکارا به روند
تبدیل جمهوری خواهی به گفتمان هژمونیک در جامعه آسیب میرسانند". در عین حال
از سازش و رقابت
سیاسی به مثابه دو عنصر متضاد اما مکمل یکدیگر نام بردم که وجود یکی بدون
دیگری نفس دمکراسی را با مخاطره روبرو می سازد. گرچه پروژه دمکراسی "تنها
به دمکراتیک تر ساختن ساختار سیاسی قدرت نظر نداشته بلکه به تلاش در جهت
نهادینه کردن آن در جامعه مدنی و تقویت آن در برابر دولت سیاسی نیز
میپردازد". همچنین از ضرورت اشاعه گفتگوی عقلانی که بر پایه
علنیت، استدلال، صداقت (شفافیت) و میدان دادن
به دیگری برای بیان نظر خود و شنیدن آن استوار است سخن گفتم.
گرچه در تحلیل نهایی درجه انطباق یک جنبش، سازمان و یا نهاد با
نیازهای عصر است که رشد و پویایی ویا میرایی آن را رقم می زند، اما تداوم
کوشندگی سیاسی در عین حال محصول ایجاد توازن منطقی بین هزینه و بازده است.
هم از این رو ناکارایی
بسیاری از سازمان ها و احزاب کلاسیک در تحقق آرمان هایشان و در دمکراتیک تر
نمودن برنامه، طرز تلقی، ساختار و پراتیک شان به
غیر سودمند دانستن و روی برگرداندن بخش مهمی از
مردم از احزاب کلاسیک و سیاست منجر شده است. رویکرد به اشکال نوین تر
سازماندهی مدنی (که سیالیت، روابط افقی، شبکه ای، تمرکز زدایی و تکثرگرایی
شالوده های آن به شمار می رود) می تواند انگیزه مشارکت و قدرت تحرک همراهان
را بالا برده و به فعالیت های جمعی خصلتی شاداب تر ببخشد. در پایان نیز
برخی پرسش هایی که جمهوری خواهان و از جمله جمهوری خواهان دمکرات ولائیک
ایران با آن روبرویند را برشمردم که مهمترین آن بررسی موانع، دشواری ها و
زمینه های پیشرفت جمهوری خواهی به مثابه پروژه ای اجتماعی و سیاسی است. بخش
دوم این نوشته به برخی از این پرسش ها میپردازد.
2. دشواری سیاست ورزی در عصر تردید
به گمان من درک مفهوم عصر تردید در تعیین دشواری های سیاست
ورزی در دوران کنونی نقش کلیدی دارد.[1]
برای آنان که هنوز "خبر بد" را نشنیده و یا پیچیدگی های زمانه ما درنگ و
پرسشی پیش روی شان قرار نداده است به سختی عصر تردید جایگاهی در سیاست
گذاری شان می تواند بیابد، چه رسد به آن که تردید های روشنفکران در پیوستن
و گسستن به جریانات سیاسی برایشان قابل فهم باشد.[2]
علاوه بر آن گاه خطا در طرح پرسش نهفته است. پرسشی که با طفره رفتن از
بررسی دشواری های سیاست ورزی دمکراتیک در ایران امروز و از جمله در میان
تبعیدیان همراه باشد، در بهترین حالت به نگاهی از زیر پل خواهد ماند که
لاجرم افق نظر تنگی را پیش روی قرار می دهد. مشاهده درخت و فراموش کردن
جنگل حکایت کسانی است که دشواری های جنبش جمهوری خواهی و از آن بدتر جمهوری
خواهان دمکرات و لائیک را جدا از موقعیت سیاسی کنونی ایران و اپوزیسیون
تبعیدی بررسی می کنند. یکی از این دشواری ها بررسی شکاف فزاینده رابطه
فعالیت روشنفکری با سیاست ورزی است که جنبش جمهوری خواهان دمکرات و لائیک
در پی پر کردن آن برآمده است.
رابطه سیاست با روشنفکران از دیر باز موضوع تامل و مشاجره
بوده است. از یکسو بسیاری همچون مارکس و گرامشی رابطه روشنفکران با سیاست
را "ارگانیک" دانسته و از مداخله روشنفکران در سیاست سخت دفاع کرده اند.از
سوی دیگر نظریه پردازان مکتب فرانکفورت همچون آدرنو، هوکرهایمر وبسیاری از
پسا مدرن ها و پسا ساختاگرایان (همچون لیوتار، فوکو و دریدا) نقش روشنفکران
را صرفا نقادی، راززدائی از "افسانه پردازی های هزار و یک شب"، سلب مشروعیت
از قدرت حاکم و دیگر روابط سلطه و در یک کلام "منفی گرایی انتقادی" و یا
"شالوده شکنی" دانسته و آن را با سیاست ورزی که هدف آن عموما کسب قدرت
سیاسی است در تضاد می یابند. علاوه بر آن خصلت عمدتا فردی فعالیت روشنفکری
با سیاست که امر سازماندهی اراده جمعی است می تواند در تضاد قرار گیرد،
امری که مداخله روشنفکران در فعالیت های جمعی سیاسی را مسئله برانگیز کرده
است. این واقعیت که روشنفکران فلسفه وجودی اشان در گرو پرسش گری و تردید در
یقین های رایج و حاکم است و سیاست ورزان مهارت و پیروزی اشان در گرو متقاعد
نمودن افکار عمومی به جایگزینی یقینی به جای یقین های دیگر است، همزیستی
مودت آمیز دو پروژه روشنگری و سیاست ورزی را در کنار هم اگر نگوئیم ناممکن
دستکم دشوار نموده است. به این همه، تجربه سرکوب روشنفکران توسط احزاب
سیاسی که خود را نقاد جامعه می دانند نیز باید افزود. امری که شوق سیاست
ورزی توسط روشنفکران را به یاس بدل ساخته است. سرنوشت بوگدانوف،
مایاکوفسکی، گرامشی، آلتوسر، پولانزاس و نمونه های بسیار دیگر مشابه آن در
تاریخ احزاب چپ اروپایی و سرنوشت سلطان زاده، خلیل ملکی، مصطفی شعاعیان،
ایرج اسکندری در جنبش چپ ایران هر روشنفکری تحول طلبی را به فکر فرو می برد
که سودمندی چالشگری سیاسی را با تردید بنگرد.
علاوه بر آن پیامدهای منفی بسیاری از انقلابات شکست خورده
و یا "پیروز شده" (و از جمله انقلاب ایران) نه تنها به رشد نگرانی های ضد
آرمانی منجر گشته است، بلکه سرخوردگی از سیاست را به عمده ترین گرایش در
افکار عمومی و همچنین در میان روشنفکران بدل ساخته است. اکنون امید به
بهبود در نزد بسیاری جای خود را به وحشت از محرومیت سپرده است که خود در
گسترش روحیه محافظه کاری موثر است. همچنین شکست کمونیسم و عروج محافظه کاری
نو و میلیتاریسم آمریکا و بنیادگرایی اسلامی که به اصلی ترین نیرو های
سیاست گذار در منطقه بدل گشته اند، امید چندانی برای نیروهای سکولار،
دمکرات و سوسیالیست برای تاثیرگذاری در روند تحولات باقی نگذاشته است.
با این همه در سطح جهانی و به لحاظ نظری پست مدرنیست ها
بیش از همه به گسترش تردید یاری رسانده اند که برای سیاست ورزی که با خوش
بینی و امید به تغییر همراه است، مهلک و فلج کننده است. پسا مدرنیست ها با
به زیر پرسش کشیدن نتایج پروژه های رهایی بخش در قرن بیستم، یقین های
مدرنیته را به چالش کشیده و بدیل های فراگیر و نظریه فاعل های اجتماعی و
طرح های نوسازی اجتماعی را افسانه پردازی خوانده و حداکثر از تکاپوهای ذهنی
مطلقا فردی دفاع میکنند. نظریه پست مدرنیستی به سختی راه حلی پیش روی
"بحران و یا بن بست سیاست" قرار داده و سیاست زدایی فرایند منطقی نظریه های
آنان است. این نظریه ها گرچه می توانند به غنای روشنگری و نقد بیانجامند،
اما در حوزه سیاست به دلیل گریزشان از "بدیل های سیاسی" به سختی قابل
استفاده اند. شاید مهمترین نقش آن ها در سیاست ورزی مدرن، یاری رساندن به
ایدئولوژی زدایی از سیاست و موردی کردن آن است[3].
تا آن جا که به ایران برمی گردد به این همه باید دشواری
گیرکرده گی سیاست را نیز افزود. پیامدهای اسف انگیز انقلاب ایران و حاکمیت
جمهوری اسلامی در بسیاری حس پشیمانی از مشارکت در انقلاب و یا فعالیت سیاسی
را افزایش داده است. بسیاری نتایج تکاپوهای سیاسی خود را ناکامی فردی و
اجتماعی و شکستی مطلق می انگارند و هم از این رو دیگر به سیاست وقعی نمی
نهند. سیاست های مهلک بخش مهمی از اپوزیسیون نیز در حمایت از جمهوری
اسلامی ایران و یا در حمایت از صدام حسین و یا حمله نظامی آمریکا به ایران،
جذابیت و مشروعیت چندانی برای آن ها باقی نگذاشته و تردید به سودمندی سیاست
در جامعه ایران را دامن زده است.
علاوه بر این، کسری گفتگوی عقلانی، عدم فرهنگ مداراجویی و
نابردباری در تحمل دگراندیشان و یا به قول شیدان وثیق "کسری فرهنگ
دمکراتیک" و دیرپایی فرهنگ استبدادی، شوقی برای مداخله گری در سیاست ورزی
دسته جمعی باقی نمی گذارد. این فرهنگ خود را به ویژه در روش های حذف، خشونت
کلامی، دشنام دهی، پرخاشگری، ترور شخصیت، تهمت زنی، بی اعتمادی، بدگمانی و
تئوری توطئه، قدرنشناسی، تخطئه گری و ویرانسازی و در یک کلام در فرهنگ بت
سازی و تقدیس از "خودی" و تخریب "ناخودی" به نمایش می گذارد. عدم تمایل و
یا ترس از همکاری با "دیگری" نیز ریشه درهمین فرهنگ استبدادی و انحصار
طلبانه دارد.
به این واقعیت تلخ نیز باید اشاره نمود که ترکیب اصلی
فعالان سیاسی در داخل و به ویژه در خارج همچنان نسلی پیر، فرسوده و غالبا
گرفتار در منش و بینش های کهنه ای است که بی ثمری آن بیش از این به ثبوت
رسیده است. پرسش این جا است که پیگارگرانی که غالبا پای در زنجیر گذشته
داشته و به ندرت به باز اندیشی انتقادی نظر و عمل خود پرداخته اند چگونه می
توانند پایه گذار سیاست مدرن و اثر بخش در ایران گردند. استفاده از تجربیات
آنان یک امر است و ثمر بخشی هدایت گریشان امری دیگر.
به این همه باید واقعیت محدودیت اثرگذاری سیاسی از راه دور
و در تبعید را نیز افزود. زندگی حاشیه نشینی دوگانه بخش گسترده ای از
تبعیدیان ایرانی، شانس چندانی برای سیاست ورزی مدرن، دمکراتیک و عقلانی و
اجتماعی کردن آن باقی نمی گذارد. تبعید اگر برای گروهی رشد وتحرک چشمگیری
را در بر داشته است برای بسیاری به معنای رانده شده از متن به حاشیه بوده
است. زندگی آن دسته از تبعیدیانی که هم نسبت به سرزمین مادری و هم در جامعه
جدید موقعیتی حاشیه ای دارند را می توان حاشیه نشینی دوگانه خواند. گروه
های حاشیه نشین معمولا از قدرت چندانی برای اثر گذاری برخوردار نیستند و
اگر هم باشند توانشان در ویرانگری بیش از سازندگی و آفرینش است. همان طور
که نمی توان دمکراسی را بر شانه های فقر استوار نمود، به سختی ممکن است آن
را بتوان در روح و جان حاشیه نشینان درونی نمود. بسیاری از خود می پرسند
چگونه بخش گسترده ای از ایرانیانی که بیش از دو دهه در دمکراسی های غربی
بسر میبرند، هنوز اندیشه و فرهنگ دمکراسی را درونی نکرده اند. برخی با بهره
گیری از تئوری "میراث عادات اجتماعی" بوردیو برآنند که طرز تلقی، روحیات و
پرورش اجتماعی ای که عمری در فرد درونی شده است بسادگی تغییر پذیر نیست و
جان سختی عادات و میراث گذشته را عامل اصلی دوام فرهنگ استبدادی در بسیاری
از ایرانیان برون مرز می دانند. من اما بی آنکه نقش میراث اجتماعی و عادات
را رد کنم بر این باورم که موقعیت حاشیه نشینی که عمدتا محصول تبعیض دوگانه
است شانس درونی کردن ارزش های دمکراتیک را می کاهد. زمانی که آدمی هم از
سرزمین مادری به دلیل "غیر خودی" بودن طرد می شود و هم در سرزمین تازه به
دلیل "دگربوده گی و بیگانه" شناخته شدن از امکان رشد برابر و جذب شدن محروم
می ماند هر چقدر هم که مستعد باشد، تا زمانی که منزلت نوینی نیافته است،
بیشتر در پیله خود می تند و در ذهنیت و خاطرات گذشته بسر می برد و توان نو
آوری اش محدود می گردد.
زندگی حاشیه نشینی دوگانه بسیاری از تبعیدیان به سختی
امکان آن را فراهم می سازد که پرسش های اجتماعی و کلان به دغدغه های ذهنی
آنان بدل گردد. سیاست ورزی این گروه ها غالبا سلبی است و اگر هم
پرخاشگرایانه هم نباشد غالبا نبردی دون کیشوت گونه در دنیای مجازی است. این
نبردها بیشتر آنجا که صرف خنثی کردن یکدیگر می شود مابه ازای واقعی می یابد
و به محدود ساختن تاثیرگذاری کل اپوزیسیون خارج از کشور می انجامد. به
عبارت دیگر اگر آنان مشغول خنثی سازی یکدیگر نمی بودند و از پیله حاشیه
نشینی خارج می گشتند تاثیرگذاری شان در ایران بیشتر می بود. زندگی حاشیه
نشینی دوگانه در تبعید بستر مناسبی برای رشد روحیات فرقه ای است. حیات فرقه
ای بیش از آن که به کار تاثیرگذاری اجتماعی بیاید، ابزار مناسبی است برای
مقابله با حس بیگانگی، بی قدرتی و تنهایی در جامعه جدید و بسر بردن در
گذشته ای که گسست از آن می تواند فرد را با بحران هویت روبرو سازد. بدین
گونه حیات فرقه ای اگر برای تاثیر گذاری اجتماعی نا کارا است اما برای
ایجاد ایمنی خاطر حاشیه نشینان سخت موثر است. کهنگی اندیشه های سیاسی
بسیاری از گروه های سیاسی در تبعید، عدم قابلیتشان در تجدید تولید خود،
ناتوانی اشان حتی در جذب ایرانیان خارج از کشور و به ویژه نسل جوان، تکرار
خود در طی دهه های متمادی و حیات کم اثر به طور منطقی باید پرسش های جدیدی
را پیش روی آنان قرار دهد. اما برای بسیاری سیاست ورزی نوعی تلاش نوستالژیک
(گذشته گرایانه) است و همه تحقیقات نشان گر آنند که نوستالژی گرایی برای
افراد و گروه هایی که آینده ای برای خود نمییابند مکانیسم مناسبی برای بقا
است. گیرم که این سیاست ورزی عمدتا مجازی باشد و حتی فرد در صورت امکان نیز
حاضر به بازگشت به سرزمین مادری خود نباشد و یا در صورت بازگشت دیگر قادر
به زیست در آن سرزمین نباشد. حیات فرقه ای و حاشیه ای بسیاری از گروه های
سیاسی در تبعید موجب می گردد گسستن ها و پیوستن ها و انشعابات تاثیر چندانی
در سرنوشت این جریان ها و مهمتر از آن در اجتماع باقی نگذارد و به اصصلاح
آب هم از آب تکان نخورد و فرود و عروجی در کار نباشد. تنها خود شیفتگان
هستند که می پندارند ورود و خروجشان در چنین متنی رونق بخش و یا پایان بخش
حیات "بالنده" این جریانات است. از منظری کلان تر اما رفتگان و ماندگان و
نزاع های درونی آنان نمادی از دشواری سیاست ورزی در چنین متنی است. برای
تغییر اوضاع به جای انداختن گناه و مسئولیت ناکامی ها به گردن یکدیگر که
تنها نشان از سطحی نگری هر دو سوی نزاع دارد اگر راه چاره ای در کار باشد
باید آن را در تغییر متن و بافتار سیاست ورزی جستجو نمود. پرسش این جا است
که بر پایه زمینه ترسیم شده در بالا امیدی به سیاست ورزی دگرگونه ای وجود
دارد؟
3. پسا تبعیدیان، طبقه متوسط و نسل جوان در ایران:
نیروی اصلی سیاست ورزی مدرن و دمکراتیک
بسیاری از اندیشه ورزان ایرانی با اشاره به "بن بست سیاست"
در ایران امکان تغییر در گفتمان های سیاسی ایران را نا محتمل دانسته و یا
سیاست پشتیبانی از "شر کمتر" را یگانه امکان واقعی سیاست ورزی در ایران می
دانند. بسیاری نیز با تاکید بر این که راه حل تغییرات سیاسی تنها در درون
کشور است، نقش ایرانیان برون مرز را در تحولات اجتماعی و سیاسی انکار کرده
و یا آن را کم رنگ می خوانند. آنان به ویژه با مشاهده مبارزات مجازی بسیاری
از گروه های برون مرزی و بافت و نگرش حاشیه نشینانه آن ها امید بستن به
جامعه ایرانی خارج از کشور برای تغییر در ایران را غلو آمیز می خوانند.
گرچه همان طور که گفته شد مبارزات مجازی و تنیدن در پیله
حاشیه نشینی دوگانه بسیاری از تبعیدیان، تاثیر چندانی در سرنوشت ایران و
حتی در حیات ایرانیان برون مرزی نخواهد داشت، با این همه چنین تصویری از کل
جامعه برون مرزی و نقش آن در سیاست ورزی مدرن در ایران سخت غیر واقعی است و
تصویری است که رژیم جمهوری اسلامی بیش از هر کس در تبلیغ آن می کوشد.
تحقیقات جامعه شناسانه در باره مهاجرین و تبعیدیان ایرانی
نشان از قدرت اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و علمی ایرانیان برون مرزی
دارد و نشان می دهد که در کنار واقعیت حاشیه نشینی، تبعیض و بحران های
گوناگون که دامن گیر بخشی از آنان است، بسیاری دیگر به سرمایه اجتماعی در
خور توجه ای بدل گشته اند که نه تنها در فردای ایران بلکه به نقد در سرنوشت
امروز کشور نقش ایفا می کنند. به گونه ای که حکومت اسلامی پس از مدتها تلاش
برای انکارآنان، ناگزیر از به رسمیت شناختن آن شده است و تلاش گسترده ای
برای "تبدیل دشمن به مخالف، مخالف به خنثی، و خنثی به دوست انجام میدهد و
پروژه ای گسترده ای برای جذب آنان توسط "شورای عالی ایرانیان" و دیگر
نهادهای وابسته به خود براه انداخته است. از منظر صاحبان قدرت در ایران
ترکیب عمده ایرانیان در خارج از کشور در منطقه "خاکستری" بسر میبرند که نه
طرفدار آن ها هستند و نه تمایلی به گروه های اپوزیسیون دارند. خارج کردن
این گروه از حوزه نفوذ اپوزیسون و جذب و یا ایجاد نزدیکی به آن ها تا آنجا
که ممکن است، اساس سیاست جمهوری اسلامی در خارج از کشور به شمار می رود.
گرچند تاکنون در این سیاست عمدتا ناموفق بوده اند.
همچنین من درتحقیقات خود نشان داده ام که برخلاف تصور
رایج، بسیاری از تبعیدیان ایرانی که از نخبگان کشور بوده اند درمقایسه با
مهاجران اختیاری از ظرفیت و توان بالاتری برای رشد و بهم پیوستگی در جامعه
جدید برخوردارند و موقعیت امروزی آنان با دوران اولیه پناهندگی اشان هیچ
قرابتی ندارد. این دسته از تبعیدیان که در گذشته و یا دوران نخستین تبعید
منجمد نشده و دیگر از آنان به عنوان حاشیه نشینان دوگانه نمی توان نام برد
را به قصد تفکیک من "پسا تبعیدیان" نامیده ام[4].
آنان با آنکه به شهروند فعالی در جامعه جدید بدل گشته اند حساسیت و دل
بستگی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خود را نسبت به سرزمین مادری از دست نداده
اند. به وارونه بسیاری از آن ها به سرمایه اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، علمی و
انسانی نیرومندی بدل گشته اند که قدرت اثر گذاری شان را در آینده ایران
افزایش داده است. این گروه نقش مهمی در انتقال دانش علمی و اجتماعی، ارزش
های سیاسی و فرهنگی دمکراتیک، سکولار و مدرن به ایران دارند. در عصر انقلاب
اطلاعاتی و جهانی شدن، تاتیرات این گروه بر آینده کشور صدها برابر بیش تر
از مهاجرانی است که در انقلاب مشروطه و یا انقلاب سال 1357 به ایران
بازگشتند. تکاپوهای فرهنگی، هنری، اجتماعی و اقتصادی ایرانیان مهاجر و
تبعیدی و از جمله پسا تبعیدیان تا حدودی مورد بررسی قرار گرفته است. اما در
عرصه سیاسی به ویژه نقش پسا تبعیدیان چندان مورد بررسی قرار نگرفته است و
من در این جا به کوتاهی تنها به برخی از جنبه های آن می پردازم.
یکی از مهمترین حوزه های فعالیت های روشنفکرانه و سیاسی
این دسته از ایرانیان تبعیدی و "پسا تبعیدی" تولید مفاهیم
Consept)) و گفتمان سازی
بوده است. تلاش های گروهی از فرهیختگان علمی، فرهنگی و سیاسی برون مرز در
نقد ایدئولوژی و آیین گرایی، فرهنگ دینی و خشونت گرایی، طرح اندیشه های
انتقادی و گفتمان های دمکراتیک و سیاسی نظیر صلح و حقوق بشر، لغو مجازات
اعدام، انتخابات آزاد، دمکراسی پارلمانی، جامعه مدنی، سکولایسم و
لایتیسیته، سوسیالیسم دمکراتیک و سوسیال دمکراسی، فمینیسم و محیط زیست،
دفاع از آزادی های فردی، اندیشه های ضد تبعیض و تامین حقوق برابر جنسی،
قومی، دینی، دفاع از آزادی های جنسی و مبارزه علیه هم جنس ستیزی، دفاع از
حقوق کودکان و اشاعه دیگر ارزش های مدرن در ایران غیر قابل انکار است. به
عبارت روشن تر این دسته از ایرانیان برون مرز در گسترش گفتمان دمکراسی در
ایران نقش بسزایی داشته اند.
علاوه بر آن پسا تبعیدیان ایرانی (همراه با دیگر ایرانیان
تبعیدی و مهاجر) با درگیر شدن در کارزارهای حقوق بشری نقش مهمی در جلب توجه
جهانیان به نقض حقوق بشر در ایران و دفاع از دگراندیشان ایرانی داشته اند.
حمایت فعال آنان (به ویژه آن دسته که در جامعه جدید ازنفوذ برخوردارند) از
زندانیان سیاسی، جنبش زنان، دانشجویان، کارگران، معلمان، روشنفکران،
نویسنده گان، روزنامه نگاران، گروه های قومی و دینی تحت ستم و... در
جلوگیری از فشار هرچه فزاینده تر جمهوری اسلامی بر مردم و به ویژه
دگراندیشان غیر قابل انکار است. هرچه این گروه از ایرانیان از موقعیت بهتری
در جامعه جدید برخوردار باشند توانشان برای اثر گذاری بر جوامع غربی و جلب
حمایت در دفاع از حقوق بشر در ایران گسترده تر است. علاوه بر آن بسیاری از
آنان با مشارکت سیاسی، علمی، فرهنگی، هنری، اقتصادی و اجتماعی در حیات
جامعه جدید نیز منشا اثر بوده اند. امری که به گسترش قدرت تاثیر گذاری
دوگانه آن ها انجامیده است که به نوبه خود نه تنها به افزایش اعتماد به نفس
آنان منجر شده است، بلکه از طریق انتقال دانش و حساسیت هایشان نسبت به
مسائل ایران موجب آشنایی بیشتر جوامع غربی نسبت به آن سرزمین شده اند.
علاوه بر آن "نسل دوم" ایرانیان مهاجر که جوانانی هستند که
در جوامع غربی رشد یافته اند، با پسا تبعیدیان که نگاه گذشته گرایانه ای به
ایران ندارند بهتر می توانند ارتباط برقرار کرده و از آن ها تاثیر بپذیرند
و به نوبه خود بر تحولات ایران که الزاما یکسره سیاسی نیز نیست تاثیر
بگذارند.
"پسا تبعیدیان" ایرانی از آن جا که دیگر نیروی حاشیه ای در
آشیانه نوین خود به شمار نمیروند، تحت تاثیر فرهنگی، سیاسی و اجتماعی جوامع
مدرن غربی نگاه و دیدشان به مسائل ایران و جامعه چند میلیونی ایرانی خارج
از کشور تغییر کرده است. دوری از تعصب و جزم اندیشی و برخورداری از فرهنگ
دمکراتیک تر، دوری جستن از تبلیغ خشونت سیاسی به عنوان راه حل تغییر نظام
سیاسی در ایران، گسترش فرهنگ تساهل و مدارا و گفتگوی عقلانی در برخورد با
مخالفان، واقع گرایی سیاسی، آشنایی با قواعد و تربیت سیاسی مدرن، توجه به
جامعه مدنی و نقش فرهنگ و نهادهای مدنی در دگردیسی های سیاسی، نگاه کلان و
دوراندیشانه به سیاست ورزی و اجتماعی بودن از جمله ویژه گی های این گروه می
باشد. دست کم گرفتن این نیرو و مجازی خواندن تمامی تلاش های ایرانیان برون
مرز در تاثیر گذاری بر تحولات در ایران بدور از انصاف و واقعیت است.
به باور من ترکیب اصلی این گروه تمایلات نیرومند جمهوری
خواهانه و سکولار ( لیبرالی، سوسیال دمکراتیک و سوسیالیستی) دارد. هرچند در
این زمینه می بایست به تحقیقات جامعه شناسانه جدی تری پرداخت تا صحت وسقم
این ادعا روشن گردد.
این نیروی گسترده اما پراکنده در اشاعه اندیشه های سکولار،
مدرن، دمکراتیک و جمهوری خواهانه در ایران نقش بس موثری ایفا خواهد نمود.
پرسش این جا است که آیا جریان های جمهوری خواهی و از جمله جنبش جمهوری
خواهان دمکرات و لائیک که در خارج شکل گرفته اند از آن ظرفیت و بلند پروازی
در سیاست گذاری برخوردارند که بتوانند با پایه اجتماعی خود دستکم در برون
مرز ارتباطی ارگانیک و اجتماعی بیابند و بدینگونه قدرت تاثیر گذاری خود را
فزونی بخشند؟
نقش طبقه متوسط، روشنفکران،
متخصصین و کارگران صنعتی در دمکراسی، سکولاریسم و جمهوری خواهی
در ایران طبقه متوسط مدرن ، شهری
و تحصیل کرده ایران یکی از اصلی ترین گروه هایی هستند که بیگانگی عمیقی با
معیارها و ارزش های اسلام گرایی سیاسی از خود نشان داده و به ایده هایی چون
دمکراسی، سکولاریسم و عقلانیت تمایل نشان میدهد. قدرت تاثیرگذاری این گروه
بیش از آنکه محصول کمیت آن باشد، به توانایی های کیفی آن مربوط است. با
توجه به نقش و وزن این گروه در ایجاد تحول در جامعه، امروزه رقابت سختی
برای کسب نفوذ و کسب هژمونی سیاسی بر آن در میان سه گروه اصلاح طلبان دینی،
مشروطه خواهان و جمهوری خواهان در جریان است. اصلاح طلبان دینی با توجه به
کارنامه اشان و گسترش سکولاریسم، نفوذ خود را در میان این گروه بشدت از دست
داده اند. مشروطه خواهان نیز بدلیل تمایل شان به احیای نظامی که یاد آور
اقتدار سنتی در ایران است در میان این گروه از محبوبیت چندانی برخوردار
نیستند. پژوهش های جامعه شناسی نشانگر آن است که در میان نسل جوان،
دانشجویان، زنان طبقه متوسط شهری، روشنفکران، کارمندان، پزشکان، معلمان،
مهندسین و تکنوکرات ها و کارگران ماهر و صنعتی، کمتر تمایلات گذشته گرایانه
و یا باورهای دینی ریشه دار است. از این رو آنان اززمینه بهتری برای رویکرد
به ارزش های مدرن، سکولار، دمکراتیک و جمهوری خواهانه برخوردارند. پرسش
این جا است آیا جمهوری خواهان داخل و خارج پروژه ای برای پیوند ارگانیک با
این گروه پیش رو قرار داده اند؟ فراموش نباید نمود که به ویژه نسل جوانی که
در ایران در حال رشد است بیش از همه از ایدئولوژی اسلام گرایی سرخورده است
و به یمن روند جهانی شدن، اینترنت و انقلاب اطلاعاتی به ارزش های مدرن جلب
شده است. اندیشه های جمهوری خواهانه به ویژه در میان آن ها توانایی رشد و
نمو را دارا است. اما اگر روشنفکران ایران که نیروی اصلی اندیشه های جمهوری
خواهانه در ایران هستند نتوانند این نسل را با خود همراه سازند خطر گسترش
اندیشه های افراطی در میان آنان وجود دارد. نسلی که با تجربه پیشینیان خود
آشنا نباشد هیچ تضمینی برای جلوگیری از تکرار اشتباهات گذشته نمی یابد. به
ویژه آن که برخی از "جمهوری خواهان" از وحشت شر کمتر تلاش می کنند توقعات
کل جامعه و به ویژه این گروه را پائین آورده و آنان را به دنباله روی از
اصلاح طلبان دینی فرا بخوانند. آن جا که راه حل های معتدل تر شهامت لازم
درچالش استبداد دینی در ایران را از خود نشان ندهند راه حل های افراطی رشد
خواهند نمود. این امر نیازمند ارائه نوع سومی از اندیشه و سیاست در برابر
تسلیم طلبی و افراطی گری است
4. نوعی سومی از سیاست و اندیشه
امروزه |